بی شک عشق به دوست چنین است
چون منی که تو را دوست می دارم.زندگی معنا گونه است
و من نمی دانم که در وجود تو غریو شادی سر می دهم و می گریم
یا تو نیک بختی و رنجی را برایم به ارمغان آوردی.
تو را با تمامی اندوه نهفته در وجودت دوست می دارم ،
اگر چاره ای جز نابودی من نداشته باشی،
خود را از دستان تو نخواهم رهاند
چون دوستی که از آغوش دیگری جدا نمی شود.
با تمام توان ترا در آغوش خواهم فشرد!
بگذار تا شعله هایت مرا بسوزاند،
بگذار تا در آتش این نبرد
معمای وجود ترا ژرف تر دریابم.
هزاران سال چنین خواهم بود!چنین خواهم اندیشید!
مرا در آغوش خود گیر!
آیا از هدیه دادن به من نیکبخت نمی شوی؟
به راستی که هنوز دردی نهفته در وجود توست.
|
+| نوشته شده توسط
banoie sabz در چهارشنبه هفتم مهر 1389
|