تبليغاتX
کافه سیاه و سفید
شعر،نقاشی،گرافیک،عکاسی...
 

این مدت اصلا وقت نکردم یه سری به وبلاگم بزنم. آدما وقتی مشکلاتشون زیاد میشه خیلی چیزا رو فراموش میکنن،حتی چیزای که یه زمانی بیشترین اهمیت روبراشون داشته.    گاهی وقتی بعضی ها رو میبینم و بعد به خودم نگاه میکنم،گاهی غصم میگیره،گاهی هم نه،هیچ احساسی ندارم.حس میکنم دنیام خیلی کوچیکه،آرزوهامم کوچیکن. واقعا نمی دونم این جوری بودم یا این جوری شدم الان.....احساس میکنم انتظارم از دنیا خیلی کمه ،آرزوهام هم کمن ....کاش میشد برم اون بالا بالاها به همه نگاه کنم بیبینم همه اینقدر غمگینن. نمی دونم دچار چی شدم که اینقدر بی خود غمگینم........  ولی این رو میدونم که یه چیزی تو دنیا دارم که با تمام وجودم اطمینان دارم بهترینش مال من شده و بزرگترین آدمهای روی زمینن،پدر مادرم که با کل دنیا عوضشون نمی کنم .این رو با تمام وجودم میگم .                                                                                                                                آخه بگو دختر بهترین دنیا مال  تو شده چرا این جوری میکنی؟از دست خودم خیلی ناراحتم

|+| نوشته شده توسط من در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388  |
 امتحانات
این امتحانات هم تموم شد خیلی زود...ولی فرقی که داشت این بود که این ترم بیشتر از ترمهای قبل اطلاعات بدست آوردم.مدیر گروه خوبی داشتیم که واقعا بهمون لطف کرد که باید ازش کلی تشکر کنم. با وجود مدت زمان کمی که سر کلاسش بودم ولی بازم اطلاعات زیادی ازش بدست آوردم که خیلی کمکم کرد.آقای سلیمانی ممنونم که کمکم کردید اگرچه میدونم شاگرد خوبی نبودم.

.استادی داشتم که باعث شد اشتیاقم نسبت به کارام و دانشگاهم بیشتر بشه نمیدونم شاگرد خوبی بودم یا نه...ولی خیلی ازش ممنونم چون واقعا کمکم کردخیلی بیشتر از اون چیزی که فکرمیکردم تو کارام موفق باشم.کاش میشد ترم بد هم حضور داشت..حیف که زمان کوتاه بود. .آقای ملاجعفری ممنونم که خیلی کمکم کردی.واقعا افتخار میکنم که شاگرد شما بودم.

این ترم بهترین ترم بود.از همه استادام ممنونم که خیلی زحمت کشیدن.

|+| نوشته شده توسط من در سه شنبه نهم تیر 1388  |
 واقعا کهههههههههههههههههههههههههههه
میدونستم که این جوری میشه..آخره این داستان این فیلمها مثل روز برام روشن بود. ولی نمیدونم چرا مردم خام شدن چرا باور کردن که الان باید مرد حجوم نیروهای انتظامی قرار بگیرن یعنی نفهمیدن این یه بازیه..نفهمیدن دارن ملت و بازی میدن.خوشهالم که شناسنامم هنوز سفیده و تا آخره عمرم کثیفش نمی کنم که شرمنده خودم نشم..........................
|+| نوشته شده توسط من در شنبه بیست و سوم خرداد 1388  |
 من فقط یک نفرم
 

من نه آخرین ام

نه حوصله شرح و توضیح دارم

من فقط یک نفرم

که راه خانه ام را گُم کرده ام

اگر خواستید مرا مدد کنید

نه در چشمان من خیره شوید

نه نام مرا بپرسید

باور کنید

در این عمر ،در این کوچه

خیلی جواب دادم

خیلی نان گرم گُم کردم

مرده بودم ِدر کوچه مُرده بودم

|+| نوشته شده توسط من در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388  |
 ..........
مشغولم بد جورم مشغولم .انگار نه انگار دارم تو این دنیا زندگی میکنم...از همه دور شدم....زمان نیاز دارم. زمان واسه اثبات به خودم که هستم....

|+| نوشته شده توسط من در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388  |
 جغد عاشق ستارگان نیمروز

 

شاید من بیش از آنچه که سزاوار است،

 زنی هستم که می خواهد:

به راستی،زندگی را در یابد

 و در میان رازهای این دشت تاریک

 در پی چاه ها بگردد...

 چه کسی با عصای نسیان بر سرم می کوبد،

  تا برق حقیقت،در چشمانم بدرخشاند

               و ستارگان نیمروز

                        مرا به شب راستین

                                                 راهبری کنند؟

 

|+| نوشته شده توسط من در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388  |
 ای روح
ای روح و روانم! تا چه زمان به زاری ادامه می دهی

در حالی که به ناتوانی من آگاهی؟

تا چه وقت فریاد میزنی

در حالی که من چیزی جز زبان بشر ندارم

تا آرزوهایت را بر آورم؟

|+| نوشته شده توسط من در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388  |
 عیدی
این عیدم گذشت،بازم همه چیز به حالت قبلی خودش برگشت،خیلی زود

همه چیز بوی تازه گی خودشون رو از دست دادن انگار نه انگار که تازه نو

شدن،حتی دل آدمها....

|+| نوشته شده توسط من در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388  |
 charles Dwyer
دوست دارم نظرتون رو درباره این نقاشی ها بدونم 

                     

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

    

 

 

 

|+| نوشته شده توسط من در سه شنبه بیستم اسفند 1387  |
 زنی عاشق که غریقانه مرد
آنگاه که می میرم

نامم را بر سنگ گورم ننویسید...

آما داستان عشق مرا بنویسید

وبنگارید:اینجا آرامگاه زنی است

که به برگی،عاشق بود !...

و درون دواتی غرق شد

                         و مرد !...    

|+| نوشته شده توسط من در سه شنبه بیستم اسفند 1387  |
 
 
بالا